آدم برفي

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی

عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی


خدایا ............

خدایا اگر جز سوختگان را به مهمانی خود نمی‌خوانی،

                  ما را بسوزان آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی

پروردگارا 

             داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است. 

 

                         

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:42 توسط mahya

 

فداي سرت عزيزم.... 

گل دومو ك خوردي،قلبم تو سينم نبود....تو حلقم بود... 

ولي همچنان واسه ما عزيزي... بالاخره فوتباله..برد و باخت داره... 

ديشب بابام بم گفت استقلالو ول كن..گفتم نع..گفت از ارث محرومت ميكنم...گفتم باشه... 

آندو در حال حاضر از ارثم محروم شدم رفت... 

میلاد فخرالدینی 

ميلاد يه چيزي در گوشت ميگم به شرط اينكه فقط خودمو خودتو خدا بشنويم...نميشد يه مشت محكم بكوبي تو دهن عالي شاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پيروزيه امشبو به تماميه دوستاران تيم پرسپوليس تبريك ميگم... 

علی کریمی در تیم پرسپولیس ali karimi perspolis 

بخاطر احترامي ك براي شما قائلم سعي ميكنم از پرسپوليسو پرسپوليسي تنفر نداشته باشم چون براي شما عزيزه...و شمام براي ما از هر كسي ك تو فوتبال ايران بوده و هستو خواهد اومد عزيزتري....

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 21:42 توسط mahya|

من امشبو دوست دارم...با اينكه الان سه ساله تولدم وسط ماه محرمه و تا سه سال ديگم ادامه داره؛ اينجشن كوچولوي مجازيو به همه ي مهمانان امشب وبم تقديم ميكنم... 

 

تولدم مبارك.... 

چي بهتر از اينكه آدم براي خودش آرزوي موفقيت كنه.براي خودم آرزوي موفقيت در تمام مراحل زندگي را دارم... اميد وارم كه خوب باشمو خوب زندگي كنم...دگر آفريدگان خدا از وجودم در عذاب نباشن...اگر مايه شاديه دلشون نشدم باعث شكستنش نشم.....همتونو دوست دارم...  

عکس تولد

عکس تولد 

 عکس تولد

خب....خيلي خوش گذشت از همگي ممنونم ك اومدين...

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 21:27 توسط mahya

دليل تنهاييم را تازه فهميدم....

وقتي محبت كردمو تنهاشدم....وقتي دوست داشتمو تنها ماندم.....

دانستم بايد تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهميد....

دوستش دارم..بزرگيش را...سكوتش را....عظمتش را....ابهتش را....تنهاييش را...حكمتش را....صبرش را...

و بودنش عادتيست مثل نفس كشيدن...اگر نباشد نيستم...

خدا را ميگويم....

تغییر حیرت انگیز طبیعت از تابستان به پاییز

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 17:24 توسط mahya|

باید قلبی درک کرد.

ذكر اسمش عبادته.....

بگو...تو قلبت بگو....زير لب بگو...بلند بگو...بافرياد بگو.....فقط بگو يا علي....

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 18:40 توسط mahya

بین آن همه خَش و خار

گل یکدانه تو بودی

 

بین آن همه دیوانه

مظهر فرهنگ تو بودی

 

چه بد جایی فرو افتاد

فصل زندگی یک گل

 

بعد تو گل ها روئیدند

یک به یک از شمیم تو

 

تو مثل هیچ کس نبودی

حتی مثل یک فرشته

 

مهربان بودی و آرام

و آنچه خدا نوشته

 

دُخت تو فاطمه نام داشت

او که از او عشق بال داشت

 

دوست تو مرد نکوکار

مردِ مردانِ فداکار

 

دین تو یکتا پرستی

آئین خدا پرستی

 

چشم تو چشم خدابین

چشمه ی نور جهان بین

 

دست تو ساقی مهر بود

شافی درد و بلا بود

 

و صدایت صوت قرآن

با ابهت مثل وحی بود

 

دشمنت خیلی زیاد بود

مثل الآن که زیاده

 

ولی چون خدا با تو بود

پس دیگه ترسی نداره

 

خوش به حالت هر چه از تو

من بگویم باز کم بود

 

تو رسول آن خدایی

که همیشه عشقِ من بود

 

من که می دانم تو خوبی

هر چه هست بین من و تو

 

تو بگیر به فال خوبی

به درود ای رسول مهربانی

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:27 توسط mahya|

به تو مي انديشم

                             اي سرا پا همه خوبي


تك و تنها به تو مي انديشم

                          همه وقت           همه جا


من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

                               تو بدان اينرا   تنها تو بدان


تو بيا

          تو بمان با من تنها تو بمان


جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

                         اي كه شبها تو ميتابي


با من بمان خداي من

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 15:44 توسط mahya|

از محبت خارها، گل می شود                  وز محبت سرکه ها، مل می شود.

از محبت تلخ ها، شیرین شود                   وز محبت مسها، زرین شود. 

از محبت دار، تختی می شود                   وز محبت بار، بختی می شود.

از محبت نار، نوری می شود                   وز محبت دیو، حوری می شود.

از محبت سنگ، روغن می شود                بی محبت موم، آهن می شود.

از محبت نیش، نوشی می شود                  وز محبت شیر، موشی می شود.

از محبت مرده، زنده می شود                   وز محبت شاه،بنده می شود...

 

 

                         

                    
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 18:14 توسط mahya|

 

يک پنجره براي ديدن
 
 يک پنجره براي شنيدن
 
 يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
 
 در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
 
 و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
 
 يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
 
 از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
 
 سرشار مي کند
 
 و مي شود از آنجا
 
 خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
 
 يک پنجره براي من کافيست

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 14:51 توسط mahya|

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:30 توسط mahya|

من یه آدم برفی بودم که شدم عاشق خورشید

آخه اون یه دنیا گرما به دلی یخزده بخشید

شدم عاشق نگاهش چه قشنگ و مهربون بود

دستاشو خواستم بگیرم نشد اون تو آسمون بود

بانگاهی توی چشماش گفتم حرفای دلم رو

گفتم از وقتی رسیدی بردی سرمای دلم رو

گفت اگه با من بمونی میمیری توی جوونی

برو ذل نزن تو چشام تو باید زنده بمونی

چرا چشم به من میدوزی ذل نرن به من میسوزی

گفت بخون بخون عزیزم میسوزونمت یه روزی 

                      

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:44 توسط mahya|

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

             





 
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 12:48 توسط mahya|

وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگ شدم سياه بودم؛وقتي جلوي افتاب ميروم سياهم ؛وقتي ميترسم بازهم سياهم ؛ وقتي سردمه سياهم وقتي مريض ميشم بازم سياهم ؛ وقتي هم كه ميميرم باز هم سياه خواهم بود. اما تو اي دوست سفيد پوست من! وقتي به دنيا امدي صورتي بودي؛ وقتي بزرگشدي سفيذ شدي؛ وقتي جلو افتاب ميروي قرمز ميشوي؛ وقتيميترسي زرد ميشوي ؛ وقتي مريض ميشوي سبز ميشوي؛ وقتي ميميري خاكستري ميشوي. پس چرا به من ميگي رنگين پوست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:6 توسط mahya|

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:18 توسط mahya|

بياييد همه باهم دعا كنيم اقامون بياد

ما همه خوابيم و از اقا دوريم

چرا هرچه دعا ميكنيم نمياد

بياييد همگي براي اقا وقت بيشتري بذاريم ؛ گل نرگس ما غريبه  كاري نكنيم كه غريب تر بشه

از خواب ناز بلد شيم پاشيم اقا رو ياري كنيم

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:49 توسط mahya|



كد قالب جدید قالب های پیچك